تبليغاتX
موج ناپیدا

 

به یاد عاشقان عرصه خبر، قربانیان c130

 

وازقلب زلال يك جام، شربت سرخ يك عشق را نوشيده‌ام و چه غريبانه مي‌نويسم وقتي از شهيدان راه قلم ياد

 

مي‌كنم. شكوهي در جانم تنوره مي­كشد، گويي هرگز آن شب را فراموش نمي­كنم كه همراهانم در فرصت ميان

 

ستاره و ملكوت به اوج پركشيدند. آنگاه كه در باز شد ولي پرنده در پرواز نبود و او چون شبنمي به حسرت

 

پرواز ماند تا اينكه در بسته مي­شود و پرواز زير اين سقفهاي آجري به اسيري گرفته مي­شود و من باز مي­

 

نويسم.

 

خبرنگار، اي زيباترين واژه در فرهنگ عشق، اي صدرنشين جملة الفاظ در مكتبخانه محبت و اي استوارترين

 

معني در كتاب ايثار و شهادت.

 

قصة تو، قصة خواندن نيست، داغي است در سينه كه رستن از آن همزاد رستن است.

 

در خود فرو مي­روم، اما كسي ترانه مي­خواند غافل از اينكه ترانه نيست، اين هويت رندانه عشق است كه با

 

قلمت پيوند خورده تا در اين بي­واژگيها نگاهم در نگاهت تنهايي آشناي بغضت را بفهمد و چه رندانه انگشتان

 

ترك خورده­ات، كلك را در آغوش مي­گيرد تا بار ديگر طنين تپش حقيقت بر صفحه­هاي كاغذي جان گيرد و تو

 

در عطش قلم از دستان پينه بسته پدر يا گونه­هاي سرخ يتيم بنويسي و صدايت را در بي­انتهاترين قاب جمله­ها

 

اسير كني تا غاليه افشان جلوه­هاي رنگين باشي در خلوتگه راز.

 

اينك شايد بي­تو تصوير رواقي سرد باشم، همه سوزم، همه سوز، بي­تو شبها سرد و سياه، همه اشكم، همه اشك.

 

تو خود شقايقي كه هنوز با گل شمعداني ايوان سخنت است، در آغاز ظهور لاله­هاي سرخ در جلوه­هاي رنگين

 

C130 و عطرآگين رويش سبزي كه با لبخندت به زجاجه­هاي زمردين مملو از شراب عشق پيوست.

 

آفرين بر اينهمه توان، آفرين بر اين قلم كه در حريم كبريايي پا نهاد، جايتان خالي در 17 مرداد امسال.

 

اينك خط به خط، واژه به واژه، نگاه كن، اي نگاهبان هجوم نامهرباني­ها پنجره ذهن تو، يك قطره محبت را مي­

 

جويد تا بر دردها مرهم گذاري. اما آنگاه كه بر صحيفه كاغذ، ماتمها را مي­نويسي و آنگاه كه عاشقانه فرسنگها

 

فاصله را مي­پيمايي و جز عشق و صبوري به هيچ چيز فكر نمي­كني، چقدر بي­ادعا در وسعت رنجها گام برمي­

 

داري و نمي­هراسي از بديها و از خط سرخ لحظه­هاي بي­جان كه تو را به قعر دردهاي سياه و نمناك راهنمايي

 

مي­كند، زيرا جاي پاي نگاه خداوند را با خود به همراه داري و سلاحت، آن سلاح مقدس، به وسعت بي­انتهاي

 

اميد مي­انديشد.

 

تو با لحظه لحظه دلواپسي­هايت مثل نيلوفر آبي، بيدار مي­ماني و لبهاي عطشناكت در حسرت باران حقيقت است.

 

و چه غريبانه مي­خواند C130، گوش كن تا آوازي بشنوي از آن نقش كه خاطرات ايام را بي­محابا در تار و پود

 

جانش نقش مي­زد، در حصاري كه محصورش مي­كرد اما او باز در آزادي محض يك پرنده بال مي­گشود.

 

در فراسوي عشق، مرا ديگر انگيزة سفر نيست در جاده­اي كه تو را به مسلخ كشيد تا راز بلند افق­هاي دور را

 

به خاطر بسپارد.

 

زيباترين حرفت را بگو، شكنجه­هاي پنهانت را و سكوتت كه ترانه شد، چرا كه عشق حرف بيهوده نيست.

 

اينك محراب خورشيد از تو سيراب شد چون حقيقت از سر انگشتانت شعله مي­كشيد. اينك غم نبودنت را بر

 

شانه­هاي فرو افتادمان احساس مي­كنيم، در 17 مرداد امسال.

 

اي كاش مي­توانستيم حباب ملكوتي بامدادان را وقتي تو نيستي باور كنيم ...

+ نوشته شده توسط دریا قدرتی پور در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 15:29 |
آری دهانم را می بویند مبادا حقیقت را بیان کرده باشم اما حتی اگر دهانم را بدوزند با دستانم

می نویسم .

مبادا بر روی خط های ناپیدای قرمز پا بگذارم .اینجا نام دموکراسی برایم نا مفهوم است .

در کشوری زندگی می کنم که آوازه فرهنگی  آن  سر به فلک کشیده اما از انسانیت خبری نیست .

از سنگسارش بگویم یا از بستن روزنامه هایی که به دلایل واهی همچنان به جرم حقیقت گویی مثله     

می شوند .

اینجا مردن هم مجوز می خواهد .اینجا شاید باید بمیری تا زنده بمانی .نه حق اعتراض و نه جرات انتخاب داری .

آری از نوشتن اعتراضها هم خسته ایم  چون روحمان را به اسیری گرفته اند .به جرم .........

شاید باید خودمان را هم سانسور کنیم تا هیچ بهانه ای برای بودنمان نباشد .

این بار از بسته شدن شرق متعجب نشدم چون این موارد اینقدر زیاد است که جای تعجب باقی

نمی گذارد .از بسته شدن سلام،نوروز ،توس ،هم میهن و و و و نیز ....اینجا همه چیز عادی است چون من در سرزمینی زندگی می کنم که دیکتاتوری موضوعی عادی است و همه به آن عادت کرده ایم.

اما شگفت زده شدیم از این همه لطف دولتمردان با هدیه ای که در آستانه روز خبرنگار به ما اهدا کردند .

 

+ نوشته شده توسط دریا قدرتی پور در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 13:55 |

 

برای بودنمان زندگی کنیم ...................................................

پیروزمندان فاتحان لحظه هایند

و شکوه زندگی را در کام فرصت ها می جویند

به سان همه دیگر آدمیان

اری از شکست می ترسند اما عنان خویش را به وحشت نمی سپارند

فاتحان هرگز به نام ناامیدی

پای خویش واپس نمی کشند و چون توسن زندگی به سرکشی لجام بگسلد

                                                                          تا که رام نگردد

                                                                           به قرار ننشینند

فاتحان مفهوم شگفت انعطاف را خوب می دانند

و خوب می دانند که پیوسته راهی دیگر هست و جانشان همواره آمیخته شوقی است

                                                            به آزمون تمامی راههای زندگی .........................

+ نوشته شده توسط دریا قدرتی پور در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 17:4 |